...و چه خفقانیست اینجا...
باز تکرار زمان است..

باز تکرار جقایقه تلخ و سیاه!
به سیاهیه آسمونه بی ستاره
به تاریکیه شبی که ستاره نداره!
...و چه دلنگران منتظرم..خبری ...حرفی...سخنی
ای کاش رهگذری رد می شد...
گویی زمان ایستاده!
گلم...باز دلم تنگ شده و شروع کردم به زمین و زمان گیر دادن!
بی خیاله شعر و شاعری !
فقط می خواستم بگم .... دلم یه عالمه هواتو کرده!!!
 

+ تاريخ شنبه 11 تير 1390برچسب:,ساعت 13:1 نويسنده بهار |

 

دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشمهای خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به
خانه برد

سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است.....

+ تاريخ شنبه 11 تير 1390برچسب:,ساعت 12:58 نويسنده بهار |

من نمی دانم
_ و همین درد مرا سخت می آزارد_
که چرا انسان این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
_چیزی از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است !

من بر آنم که درین دنیا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد
با خوبی
بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد !

+ تاريخ شنبه 11 تير 1390برچسب:,ساعت 12:58 نويسنده بهار |

عشق یعنی مستی و دیوانگی 
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشك حسرت ریختن
عشق یعنی سوختن و ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عكس یار
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی یك تیمم یك نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یك شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطعه شعر ناتمام
عشق یعنی بهترین حسن ختام

+ تاريخ جمعه 10 تير 1390برچسب:,ساعت 11:6 نويسنده بهار |

ز دیشب تا ... چند روز من دچار مرگ تدریجی میشیم.

چون کسی که فکر میکردم ندارمش الان دیگه واقعا ندارمش.

و من دلیلی ندارم

+ تاريخ جمعه 10 تير 1390برچسب:,ساعت 11:6 نويسنده بهار |

 

ديدي                                عشقي
نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ماروسوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ،   ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي  ، شده كارش فراموشي  ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه  ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ،  ديگه  آشفته
بازاريست ، تموم  گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
+ تاريخ جمعه 10 تير 1390برچسب:,ساعت 11:3 نويسنده بهار |

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

 

 


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت

می آید، من تنها گوشی هستم

كه غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست."

گنجشك گفت "

لانه كوچكی داشتم ،

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی .

این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .

خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

انگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم

از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد



+ تاريخ سه شنبه 7 تير 1390برچسب:,ساعت 14:29 نويسنده بهار |


 

 

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود

 

 

 

من باخبر نبودم از آنچه در سرت بود

 

 

 

باور نکردم اما ، گفتی مرا ندیدی !

 

 

 

یا من شکسته بودم یا عین باورت بود

 

 

 

یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی

 

 

 

چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود

 

 

 

در دست های من بود یک عمر دست هایت

 

 

 

دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود

 

 

 

من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم

 

 

 

زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود

 

 

 

من سوختم تو ماندی باور نکردی از من

 

 

خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود ...
+ تاريخ سه شنبه 7 تير 1390برچسب:,ساعت 14:26 نويسنده بهار |

دلم میخواد برم خرید

برم بگردم دلم گرفته

بدجور گرفته

دلم برای داداشم تنگ شده

اما دوست ندارم برم بهشت زهرا ببینمش.

من از بهشت زهرا متنفرم اذیتم میکنه

چرا ما مرده پرستیم

+ تاريخ سه شنبه 7 تير 1390برچسب:,ساعت 14:21 نويسنده بهار |

man delam gerefte

man delam bara Mr tang shode

man Mr ro mikham

mam ghoshimo gereft

man daghonam hichiki mano dost nadare

del shode  ye kase khon be delam daghe jonon be kenaram to bemon

ma ro ba digaron

محصل

+ تاريخ سه شنبه 7 تير 1390برچسب:,ساعت 13:55 نويسنده بهار |

صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 10 ... 16 صفحه بعد